رضا قليخان هدايت
2229
مجمع الفصحاء ( فارسي )
بجان آمد دلم درمان من كن * كنار خود حصار جان من كن جواب دادن شيرين خسرو را و رنجيدن خسرو و رفتن به روم و باز آمدن شكرلب گفت ازين زنهار خوارى * پشيمان شو مكن بد زينهارى مخور آبى كه آبم را بريزد * مجو كامى كه از من برنخيزد جهان نيمى ز بهر شادكامى است * دگر نيمى ز بهر نيك نامى است چه بايد خويشتن را گرم كردن * مرا در روى خود بىشرم كردن چه باشد گفتگوى خواجه بسيار * بگستاخى پديد آيد پرستار به گفتن با پرستاران چه كوشى * سياست بايد اينجا يا خموشى نخست اقبال و آنگه كام جستن * نشايد گنج بىآرام جستن زبان آنگه سخن چشم آنگهى نور * نخست انگور و آنگه آب انگور تو ملك پادشاهى را بدست آر * كه من باشم اگر دولت بود يار ملك را گرم كرد آن آتش تيز * چنان كز خشم شد بر پشت شبديز دل از شبديز غبارانگيز كرده * به عزم روم رفتن تيز كرده چو قيصر ديد كامد بر درش بخت * به دو تسليم كرد آن تاج و آن تخت چنان در كيش عيسى شد به دو شاد * كه دخت خويش مريم را به دو داد سپاهى داد قيصر بىشمارش * بزر چون زر مهيا كرد كارش شبيخون كرد و آمد سوى بهرام * زره را جامه كرد و خود را جام چو بر بهرام چوبين كند شد بخت * به خسرو ماند هم شمشير و هم تخت بر آن تخت مبارك شد چو شيران * مباركباد گفتندش اميران چو فرخ شد بر او هم تخت و هم تاج * درآمد غمزهء شيرين به تاراج نمىگويم طرب حاصل نمىكرد * طرب مىكرد ليك از دل نمىكرد گهى قصد نبيد خام كردى * گهى از گريه مى در جام كردى گهى گفتى به دل كاى دل چه خواهى * ز ملكت عاشقى يا پادشاهى مرا با مملكت گر يار بودى * دلم زين ملك برخوردار بودى